|
حضرت شراب ای جام عشق و ای می و ای حضرت شراب هستم گدای درگهتان یابن بوتراب
|
صبح زود است و رها از همه غم ها شده زهرا و آماده ی رفتن شده است ام ابیها بنشینید ، ببینید که این آخر روزی ، نشسته است کمی نان ، بپزد بهر یتیمان شده است دست به زانو ، به این سو و به آن سو ، زده جارو همه ی خانه ی خود را و عوض کرده لباس های حسین و حسنش را ، گل پر محنش را ، و می داد به زینب کفنش را ، همان پیروهنش را ، که با زحمت بسیار به اتمام رسانده صدا کرده کنون دختر خود را ، همان زینب کبری ، همان زینت بابا ، همان ثانی زهرا ، خدا ختم به خیرش کند این قصه ی اورا عزیزم ، امیدم ، ببین دختر من ، دلبر من مادر تو بار سفر بسته و حالا اگر اینجا بنشسته ، بدان امر مهمی است بدان مادر تو ، مادر غمزده ی خونجگر پرپر تو آخر راه است ، بدان مارد تو رفتنی است لیک تو می مانی و بابا ، تو می مانی و غم های علی شیر خدا ، حضرت مولا تو می مانی و حیدر ، تو ای مونس مادر ، تو ای دختر مضظر ، حواست به علی باشد هرگز نکنی گریه کنارش ، که بس باشد و بابای تو را آن دل زارش که از دست بداده همه دارو ندارش ، همه باغ و بهارش ، و سعی کن که نیفتد گذارش ،به آن کوچه ای که ماردت افتاد . *** تو می مانی بغض حسن و چشم پر از اشک و ستاره ، همان چشم که بسیار ، شده خیره به دیوار ، به دیوار و در و کوچه و مسمار عزیز دل من آه تو می مانی و آن تشنه لب خانه ی ما ، پسر کوچک کاشانه ی ما ، آه تو می مانی و غم های حسینم برسان هر شب بی مادریش آب به لبهای حسینم مادری کن پسرم را و اگر رفت حسین کرببلا همره او باش در آن وادی غم بار ، در آن عرصه ی خون بار ، در آنجا که حسین بی کس و بی یار ، گرفتار گرفتار ، میان همه اغیار ، همه کافر و اشرار تویی تو فقط ای زینب من یار و مددکار تو هم مادر و هم خواهر و هم دلبر و هم لشگر اویی در آن موقع که شد عازم میدان اگر آب نداری ، به اشک پشت سرش آب ، به بالای سرش آیه ی قرآن ، به زیر گلویش بوسه بکاری ، نگذاری نگذاری برود تا به تن او کنی این پیرهن بافته ام را تو در بالای آن تل ، حسینت هم به مقتل ، نگه کن به گودال ، شده بی پر و بی بال ، به زیر چکمه ی پست ترینی ، تنش آه چه پامال ، تنش آه شده چال ، تنش پخش به صحرا ... سرش بر روی نی ها .... خدا یا خدایا *** و آنگاه صدا می رسد از عرش، زنی ناله کان ، مویه کنان ، موی کنان ، دل نگران ، ناله زد ای وای بنی قتلوک ، بنی قتلوک بنی قتلوک .....
مسافر [ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 17:52 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
باید برای فاطمه مشکی به تن کنیم باید زداغ او دل خود پرمحن کنیم
باید که جان دهیم در این فاطمیه ها باید که یک دهه فقط از او سخن کنیم
ای کاش بین سینه ی من تیر می کشید شاید که درک غصه ی قلب حسن کنیم
از دست داده ایم مادر تازه جوانمان خرده مگیر گریه اگر مثل زن کنیم
وقتی گریز روضه ی ما کربلایی است باید کمی اشاره به آن پیرهن کنیم
در انتهای روضه ی زهرا نشسته ایم گریه برای آن پسر بی کفن کنیم یاسر مسافر [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 19:49 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
ای مقیم دل زینب ای عزیز دل خواهر ، ای برادر ، برادر برادر اربعین است ، دلم زارو حزین است، کاروان تو رسیده است ولیکن چه غمین است ، که با غصه عجین است باورم نیست که در پیش مزار توبه خاک تو نشستم *** روزگاری همه آرزویم بود نیایم سفر کرببلا تا که نبینم بخدا ، داغ تو ای زاده زهرا، پسرشیر خدا ، حضرت مولا ولی ازآن موقع که نیت ماندن کردی ماندی اینجا وهمه باور تو، خواهر تو ، خواهر خو ن جگرِ غم زده ی ِ مضطر تو، بار سفر بست به دنبال سر تو به همراه یتیمان وزنان حرم تو که همه گریه کنان ، موی کنان ، مویه کنان ، دل نگران ، ناله کنان ، راهی کوفه شد وراهی بر شام همان کوفه که استاد مسلمانی شان بوده ام آیا؟ چه شهری،چه پذیرایی خوبی، میزبان سنگ به دست خوب پذیرائیمان کرد ، عجب این بود درآن شهر ، همان شهر علی، شهر یتیمان و اسیران که قوت و غذاشان همه شب داد خواهرت را همگی مسخره کردند ! همه شان خنده کنان ، رقص کنان ، طعنه زنان پای سر تو ، سری که قاری قرآنی بود سری که آیه ی ایمانی بود گرچه بر نی شده اما به دلم باعث تسکین پریشانی بود *** ای مقیم دل زینب خبرت هست که بعد از تو و عباس ، همان غیرت و مردانگی محض، چه آمد به سر ما ؟ خنده و چشم حرامی ، سنگ و سوت و کف آن مردم شامی ، در آن کوچه و بازار ، در آن مجلس اغیار ، در آن محفل غم بار به دور از تو و از چشم علمدار کسی خواست کنیزی ببرد دخترمان را ! چقدر می ترسید ، دخترت را گویم ، چقدر می لرزید دختری که به عمویش همه جا می نازید ، دختری که به ید و قدرت مردانه ی او می بالید همه ی راه زشرم از عمویش می نالید به دست مشک و به چشم اشک ، سوی علقمه عازم شده با ذکر عمو وای عمویش ولی آهسته شنیدم که چنین گفت سکینه وای اگر بی تو عمو باز روم تا به مدینه چه جوابی بدهم مادرتان ام بنین را ؟ *** آن طرف تر بنگر زار نشسته ، مادری خسته ی خسته ، دلش را که شکسته ؟ بند بند دلش از هجمه یک تیر گسسته بغل کرده در آغوش زنی طفل خیالی ، گوئیا زنده شده در نظر او ، علی و قصه ی آب و ، دل پر آه و کباب و ، هرم آتش ، همه ی دشت سراب و ،آفتاب هم خجل از روی رباب و پسرم گریه نکن حرمله اینجاست ، واین حرمله با تیر سه شعبه .... و بگذار نگویم که دلم تاب ندارد *** ای مقیم دل زینب یاد داری شبی که دختر تو ، دختر زهرایی تو ، دختر بابایی تو ، خواب تو دید و به ناگاه پرید . نیمه شب بود که ویرانه ی ما ، کنج مخروبه ی غمخانه ی ما بیت الحزان شد - و باران شدو – نالان شد و گریان شدو آنجا هر آنکس که چنین منظره را دید همان وقت که تو سر زده با سر ، یادی از دختر شیرین دهن ِ خوش سخن ِ خود بگرفتی خرابه نه که محشر شده بود نوبتی هم اگرت بود ، دگر نوبت گلبوسه ی دختر شده بود . عمر کوتاه گلم سر شده بود ، مثل مادر شده بود ، دخترت با پر بشکسته کبوتر شده بود *** ای مقیم دل زینب همه ی آرزویم هست همین جا ، همین کرببلا ، پیش شما جان بسپارم ویا اینکه بمانم ، کنار تو که دیگر نتوانم ، سفرو زندگی ِ با تو این قد کمانم ، نه جانم نتوانم نتوانم یاسر مسافر
برچسبها: اشعار آیینی, اشعار ماه صفر, اشعار اربعین, بحرطویل [ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 14:53 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
برای شام غریبان حضرت ارباب آنجا که اشک پای غمت پا گرفت و بعد بغضی میان سینه من جا گرفت و بعد وقتی که ذوالجناح بدون تو بازگشت این دخترت بهانه بابا گرفت و بعد ابری سیاه بر سر راهم نشسته بود ابری که روی صورت من را گرفت و بعد دارد صدای مادری دلخسته می رسد آری صدای گریه ی زهرا گرفت و بعد همراه آن صدا تمامیّ ِ کودکان ذکر محمدا و خدایا گرفت و بعد هر کس که زنده بود از اهل خیام تو مویه کنان شد و ره صحرا گرفت و بعد دور از نگاه های علمدار لشگرت آتش به خیمه های تو بالا گرفت و بعد سرمست انتقام ولی بی نصیب تر پس معجر از سر زنها گرفت وبعد * ((پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل)) یاسر مسافر
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 15:51 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
باز هم بارش باران غزل های دلم باز هم دلشدگان وای دلم وای دلم دل به دریا زدنش را به تما شا بشوید آنکه طوفان زده بر ساحل دریای دلم مشک بر دوش ره علقمه در پیش گرفت وه چه زیبا شده بود حضرت سقای دلم ناگهان ناله ای مجروح برامد که اخا بنگر مادرت اینجاست ، زهرای دلم و سراسیمه به دنبال صدا رفت حسین رفت و برگشت ولی خم شده آقای دلم خبری آمده از او خبری نیست دگر و کسی داد زد ای وای عمو وای دلم با همین گریه نوشته میان روضه علقمه آمده ام لیک با پای دلم یاسر مسافر
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 15:50 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
كاش اين قبر تو گم باشد و پيدا نشود اگرم شد سر نبش قبر بلوا نشود
از تو گهواره اي مانده ببرندش غارت ولي اي كاش سر راس تو دعوا نشود
گفته بودم بنشيني به سر تيغ پسر كه به سرنيزه سر كوچك تو جا نشود
شود آيا كه با ديدن تو بر ني ها بيش از اين قامت خم گشته ي من تا نشود ؟
من هنوز از نگه حرمله ها مي ترسم كاش ديگر كسي مشغول تماشا نشود
لب به گريه نكني باز اگر مي خواهي بوسه ي چوب به لبهاي تو پيدا نشود
گر چه خاليست علي جاي تو در آغوشم ولي بهتر كه زآغوشه ي زهرا نشود
غارت اينجا نه فقط درهم و دينار و زر است كاش اين سوخته معجر زسرم وا نشود ياسر مسافر ****
در آن زمان كه كودك من شير خواره بود با هر بهانه اي دل من از شما سرود
هي قصه گفتمش كه – لالا علي علي - در وقت خواب قصه بجز كربلا نبود
آه اي پسر بدان عطش بود و تشنگی قحطی آب .... بارش باران شبیه رود ! * در ذهن كودكم سوال تا هميشه ماند آيا كه تير قدً علي بود يا نبود ؟!
خوابش گرفت كودك و من گريه ام گرفت اشكي كه خواب را ز دو چشمان من ربود
ديگر زپا فتاد امانش بريده است شاعر كه ازبزرگيتان داشت مي سرود یاسر مسافر
[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 15:32 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
آسمان دلش از غصه حکایت می کرد با پدر داشت که از کو فه شکایت می کرد
مو به مو ، لحظه به لحظه همه ی واقعه را با اشارات نظر بر تو روایت می کرد
دختر عا طفه با چوب سراسر کینه سر یک بوسه زلبهات رقابت میکرد
از همان وقت که بر نیزه سواری رفتی دشمنت هر چه که می خواست جنایت می کرد
دل شکسته ، سر بشکسته در آغوش گرفت ولی آهسته که حال تو رعایت می کرد
به سر زلف پریشان تو بسته است دخیل حاجتی داشت زمانی که صدایت می کرد
در دلش گفت خدایا بروم همره او
باید این بار که بابایم عنایت می کرد
**** (( بر نيامد از تمناي لبش كامم هنوز )) او به روي نيزه رفت و من به دنبالش هننوز زینت دوش نبي مصطفي حقش نبود بر زمين كربلا ماند پر و بالش هنوز گرچه دور افتاده ام فرسنگ ها از باغ گل مي رسد بوي گلاب از جسم پامالش هنوز حال با غارتگري هاشان چه سازم بعد او خنجر و انگشتري باقيست جنجالش هنوز كاروان منزل به منزل مي رود اما خدا بند نيامد گريه هاي طفل خردسالش هنوز دخترك هم سهم خود را برد از اين ماجرا مانده جاي تازيانه بر پر و بالش هنوز ديد در بازار طفلي آنچه غارت رفته بود در حراج افتاده بود معجر و خلخالش هنوز! **** آسمان درنظرت تيره شده چون دود است تشنگي از لب خشكيده ي تو مشهود است قطعه قطعه شدنت را همگي خنديدند كوفيان را زقديم عاطفه ها كمبوداست ***** پايان ماه روضه شده ، غم گرفته ام هيئت تمام گشته و ماتم گرفته ام
بعد از دو ماه گرفت صدا هاي ذاكران تازه دلم شكسته شده دم گرفته ام
بعد از دو ماه كه در مطبت هستم اي طبيب از درد عشق گفتم و مرهم گرفته ام
مرهم براي درد دلم اشك روضه بود اينگونه بوده اشك دمادم گرفته ام
شبها چقدر گم شده ام بين كوچه ها وقتي سراغ هيئت و پرچم گرفته ام
از مادرت بپرس ، نوكريم را قبول كرد ؟ آيا برات كرببلا هم گرفته ام ؟
افسوس مي خورم كه زخيرات سفره ات از دست مهر مادرتان كم گرفته ام
دلتنگ مي شوم به خدا بر محرمت خرده مگيريم زچه ماتم گرفته ام اي روضه خوان ادامه بده اشك و آه را شعر وداع نه ..... شور محرم گرفته ام *********** قاسم است اینکه چنین دست به شمشير شده نوجواني كه به عشق تو حسين پير شده پر پرواز گشوده به دلش تاب نبود حرفش اين بود عمو رفتن من دير شده زده زانوي غم و غصه و محنت به بغل نگران بود چرا اين همه تاخير شده از زمانی که اذان گوی حرم پر زد و رفت اشک حسرت زسرو روش سرازیر شده
مدد نامه ی بابا زعمو اذن گرفت همچو شیری که رها از غل و زنجیر شده
*** كمتر از ساعتي بر او چه گذشته است خدا كه قدو قامت او دستخوش تغيير شده سنگ باران شد و زير سم مركبها رفت پيش گويي عمو بود كه تعبير شده مي وزد بوي گلاب تن تو در صحرا به گمان عطر مدينه است كه تكثير شده یاسر مسافر [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 15:27 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
السلام علیک یا جواد الائمه اینگونه آه مکش جوابت نمی دهند حرف از عطش مزن که آبت نمی دهند در بین هلهله ها ای عزیز من پاسخ به درد و پیچ و تابت نمی دهند چشم انتظار لطف کنیزان خود مباش مرهم برای قلب کبابت نمی دهند دنیا نه جای توست ، به عرش خدا برو آنجا ملائکه غذابت نمی دهند وقتی کبوتران خدا سایه گسترند هرگز به دست آفتابت نمی دهند می خواستند مثل حسین خونجگر شوی پایان اگر به التهابت نمی دهند یک روز هم حسین صدا زد که اصغرم حرف از عطش مزن که آبت نمی دهند .... یاسر مسافر
[ سه شنبه سوم آبان 1390 ] [ 18:23 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
آمده پر زخجالت به شما رو مي زد باز هم رو به شما ضامن آهو مي زد
آمد و ديد به بيراهه زده ، كج رفته وچراغ دل او داشت كه سوسو مي زد
ديد جايي نتوان بهتر از اين جا رفتن او پشيمان شده از سر كه به هر سو مي زد
ابتداي حرمت خاك شد و بوسه گرفت پيش آقاي خودش داشت كه زانو مي زد
آرزو داشت كه هر صبح شبيه خدام صحن زيباي تو را با مژه جارو مي زد
آمد از محضرتان نور گرفت و مي رفت مست و ديوانه شد و نغمه ي هوهو مي زد... ... ياسر مسافر
[ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 18:16 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
[ یکشنبه بیستم شهریور 1390 ] [ 17:3 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
تخریب کرده اند حرم و بارگاهتان آنها که زنده اند به لطف نگاهتان
بر روی مهربانیتان چشم بسته اند با خود نگفته اند چه بوده گناهتان
از نسل هیزم آورشان که عجیب نیست آتش زنند دوباره دل پر زآهتان
روز سقیفه بود اگر بی حرم شدید یا بین کوچه بود که بستند راهتان
اول زدند مادر و بعدش حسینتان افتاد بین تیغ و نیزه و شد قتلگاهتان
وقتی رسید یوسف کنعان فاطمه با او بنا کنیم حرم دلبخواهتان
فعلا نشسته است و زغم آه می کشد کنج بقیع در شب تار و سیاهتان یاسر مسافر
[ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 17:7 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
در شهر كوفه غصه ي مرد غريب را مرهم نهاده تيغ دل بي شكيب را مردم دواي درد علي دست فاطمه است از پيش بسترش ببريد اين طبيب را بشكسته پر، ديدن بشكسته پر رود اينگونه بهتر است ببيند حبيب را آن کوچه با چادر خاکی .... آه فاطمه اذكار روضه اند دل بي شكيب را آوای الرحیل علي مي رسد به گوش پایان بده ناله ي امن يجيب را اين روز اخري همه ي خانه را گرفت ذكر حسين حسين ِويُ و بوي سيب را وقتي حسين را به ابوفاضل اش سپرد ماندم كه چيست حكمت كار عجيب را ؟ در کربلا که خورد علمدار بر زمین برني زدند حضرت شيب الخضيب را ياسر مسافر --------------------- [ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 1:46 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
فرق شكسته بين بستر مانده بابا در بين بستر ياد كوثر مانده بابا در فكر رودررويي با زهراست اينك چشم انتظار روي دلبر مانده بابا بگذار باهم غصه اش را باز خوانيم گويا كه ياس اش پشت آن در مانده بابا اما چرا در لحظه هاي آخرينش ذكر حسين دارد وَ مضطر مانده بابا مابين حرف هايش مدام از هوش مي رفت با گريه گفتم حرف ديگر مانده بابا ؟ گفتا كه عباس و حسينم را صدا كن كرببلا – حرف برادر مانده بابا *** روزي رسيد كه دختري فرياد ميزد روي زمين اي واي بي سر مانده بابا ... ياسر مسافر
[ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 12:26 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
گفته بودند بهشت اش به بها خواهد داد
و نه بی پرسش و بی چون و چرا خواهد داد در پی فرصت و دنبال بهانه ست خدا رحمت واسعه را روز جزا خواهد داد میزبان امده است گر قدمی برداریم فرصت توبه در این ماه به ما خواهد داد در سحرهای مناجات و نماز شب ها لذت گریه و توفیق دعا خواهد داد سر این سفره ببینید که در نیمه ی ماه برگ سبزی به تمام فقرا خواهد داد لطف بسیار نموده است که با دست حسن خرج یک سال خودش را به گدا خواهد داد و گذر نامه ی سرخی که مسافر بشویم در شب قدر شبیه شهدا خواهد به ازای عطش و گرمی ماه رمضان آی مردم بخدا کرببلا خواهد داد یاسر مسافر [ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 ] [ 12:24 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
ای امتداد سوره ی کوثر خوش آمدی ای روشنای قلب پیمبر خوش آمدی آییینه دار حضرت حیدر خوش امدی کوری چشم دشمن ابتر خو ش آمدی
از مقدم تو فاطمه مادر خطاب شد لفظ ابوالحسن لقب*بوتراب شد
خیلی بلند قرائت قران مکن پسر در بین کوچه راه بندان مکن پسر مجنون شهرا تو پریشان مکن پسر لیلاترین ، غمزه به آسمان مکن پسر
امشب دوباره راهی بیت و الحسن شذم مست جمالت هستم و خالی ز (من) شدم
پهن است ابتدای کوچه بساط گدائیم با تو به سر شده است غم ِ بی نوائیم از برکت دعای شما من خدائیم با لطف توست اگر کربلائیم
گیریم مرد شامی آمده اینجا نگاه کن دست مرا بگیر مرا سر به راه کن
ما خانوادتاٌ همگی نوکر شما تو خانوادتاٌ ، مسیحا ، گره گشا من با قبیله ام ، گدایان مجتبی تو با عشیره ات ، عزیزان قلب ما
یا ایها الکریم بده روزی مرا هرگز ندیده ایم که تو رد کنی گدا
یک روز می رسد حرمت را بنا کنیم با طرح و نقشه های حریم رضا کنیم صحنت زمرد و گنبد طلا کنیم بعدش نشسته در حریم شما و صفا کنیم
در وصف و شرح حال تو این کامل است و بس شاگرد مکتب تو ابوفاضل است و بست
مرد جمل دلاوریت حیرت آورست تکبیرهای حیدریت حیدر آورست رزم آوری و برتریت حیرت آور است با یک سپاه برابریت حیرت آورست
ختم به خیر قائله فرما اراده کن آن فتنه را بگیر و زاشتر پیاده کن
روشن کن و بگو خواص را نفاق چیست ؟ آقا بگو که بین گذر اتفاق چیست ؟ آتش کشیدن دل یاس های باغ چیست ؟ آقا بگو که درد کدام است و داغ چیست ؟
ای کوه صبر ، حضرت سردار بی سپاه من آه می کشم زغمت ..... آه پشت آه یاسر مسافر [ یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ] [ 21:9 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
خبر پیک اجل مادر کوثر شده بود
صحبت از رفتن غمخوار پیمبر شده بود مالک الموت برایش پرو بال آورده مادر حضرت صدیقه کبوتر شده بود وقف اسلام شد و وقف خدا و قرآن عاشقانه چقدر حامی رهبر شده بود اصلا از برکت او هست اگر اسلام است اینچنین بود که او از همه برتر شده بود تا چه حد است مقامش که کنار زهرا نام او وارد ادعیه ی دفتر شده بود؟ بار بست همدم و دلدار پیمبر حالا نوبت ام ابیهایی دختر شده بود ** دختری ماند از او ، دختری همچون خود او دختری که سپر و حامی همسر شده بود چقدر غصه ی کج راهی مردم را خورد چقدر آه شد و دیده ی او تر شده بود علت بوی خوش شهر مدینه از اوست عود آتش زده اند – شهر معطر شده بود ! *** دختری ماند از او دختری همچون خود او زینبی که همه عمر وقف برادر شده بود عزت و هیبت او هیمنه ی دشمن ریخت خطبه خواند ، کوفه و می دید که حیدر شده بود یک تنه خود یه سپاه است ، بترسد دشمن چه کسی گفت که او لحظه ای مضطر شده بود مضطر هم دیده اگر شد بخدا علت داشت در پی پوشیه و چادر و معجر شده بود به کجا ختم شد این شعر چرا اینگونه ؟ قافیه ها همگی مادر و دختر شده بود ! یاسر مسافر [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 23:28 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
دیدی ای دل آخر عمری چه شیطانی شدی
در میان نفس خود ماندی و زندانی شدی بی دعا و بی سحرها و مناجات و دعا بی خیال رفتن شبهای طولانی شدی این خداوند کریم است و رحیم است و غفور که تو با وضع بدت دعوت به مهمانی شدی از خدا غافل شدی آرامشت بر باد رفت رفت و حالا مبتلا بر این پریشانی شدی و قیامت زخجالت چه جوابی داری گر بگوید باعث ننگ مسلمانی شدی بگذار اخر این شعر کمی روضه شود ای حسینی که غریبانه تو قربانی شدی قاریان در همه جا محترمند آقا جان به روی نیزه چرا قاری قرانی شدی یاسر مسافر [ یکشنبه شانزدهم مرداد 1390 ] [ 23:27 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
دیدی آخر حب دنیا دست و پایم را گرفت رفته رفته دل ربود از من خدایم را گرفت چشمه ی اشکم نمی جوشد چرا علت زچیست من چه کردم که خدا حال بکایم را گرفت من به دنبال اجابت ها که نه اما چرا لذت گوشه نشینی و دعایم را گرفت بازی دنیاست اگر بی درد و غم بار آمدم و چه بد شد این دل درد آشنایم را گرفت روزگاری آرزوی من شهادت بود و بس بعد آن دوران ، زمان، حال و هوایم را گرفت در میان قلب خود هر روز زائر می شدم آه ، شیطان رخنه کرد و کربلایم را گرفت من بدی کردم ، زمین خوردم ، ولی ارباب بود که میان روضه هایش دست هایم را گرفت یاسر مسافر [ دوشنبه دهم مرداد 1390 ] [ 17:11 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
آذين بسته شهر براي شما ولي اصلا خبر نشد ز عشق خدا ولي
من دلخوشم دوباره به اين زرق و برق ها اين زرق و برق ها كه ندارد صفا ولي
شكر خدا كنيم كه در كوچه هاي شهر حرف از شما شده - آقا بيا – ولي
((اين جشن ها براي من آقا نمي شود)) جشن بدون تو اصلا چرا؟ ولي
بگذار كه ريسه ببندند برايتان بگذار برقصند به پاي شما ولي
اين انتظار به رقص و آوارز كي شود ؟ بايد دعا كنيم كه يا ربنا .... ولي
ما بي خيال غيبت و روز ظهورتان ما بي خيال ندبه و اين جمعه ها ولي
گفتند مي رسي و به دنبال تو بهار با خنده اي به گونه ي اين شيعه ها ولي
يك روز مي رسي منتقم عشق ما حسين اي تك سوار ، يوسف زهراي ما ولي
احساس مي كنم كه روضه به پا شود با صحبت از حسينِ ِتو و كربلا ولي
اي كاش كه عمه زينبتان را نمي زدند اي كاش نمي زدند به نيزه .... خدا- ولي .... ياسر مسافر [ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 9:49 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
تابيد نور اكبر و گفتند محشر است در جلوه اي دگر شد و گفتند حيدر است مردم به حيرت اند نبوت كه ختم شد ياللعجب ، علي است اين پسر يا پيمبر است! *** شرمنده كه در خور شما شعر ندارد **** ارباب زاده اي كه خود ارباب عالم است نور است نور محض زجنس پيامبر اعمال امشب است در مفاتيح عاشقي مجنون خويش كرده و ليلاي ما شده حالا خبر دهيد گدايان شهر را اصلا نه جاي شك و شبه اَست و سوال اين المفر لشگريان مي رسد به گوش اما چرا در شب ميلاد حضرتش در بين روضه هاي غمش آتشم زدند آن روضه اي كه خواند قطعه قطعه اش
[ یکشنبه نوزدهم تیر 1390 ] [ 21:17 ] [ مسافر کربلا ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |